محمد تقي جعفري

144

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

فرهنگ عالى بشرى تدريجا در گذرگاه قرون و اعصار بروز خواهد كرد . دانش و بينش معبدى را ايجاد مىكند كه هر يكى از دورانهاى فرهنگ بشرى آجرى در ساختمانش مىگذارد . امروز كارى كه انجام مىدهيم ، كمكى است براى آيندگان . تفسير ابيات اگر مىخواهيد جهانى را زنده بسازيد ، اگر مىخواهيد در جهانى زنده زندگى كنيد ، نفس حيوانى را بكشيد ، اين عفريت فريبا عقل شما را كه سرور با خلوص شما است ، كشته است . اين است كار نفس كه هم خواجه را مىكشد و هم طلبكار مىشود . در مثالى كه مطرح كردم ، مدعى گاو همان نفس حيوانى تست كه خواجه را كشته و خود را بجاى خواجه نشانده است . آن كشندهء گاو عقل و الا مقام تست ، برو ، منكر آن كشنده گاو كه عقل تست مباش . عقل آدمى در قفس ماده و تارهايى كه » خود طبيعى « در آن تنيده است ، اسير و گرفتار است ، عقل موجوديست كه همواره روزى بىزحمت و گنج بىرنج مىخواهد اما اين آرزوى عقل هرگز جامهء عمل نخواهد پوشيد ، مگر اين كه صاحب گاو مدعى گاو ( نفس ) را بكشد كه اصل پليديست . نفس حيوانى در مقام ادعا و قال و قيل بر مىآيد و مىگويد : تو چرا گاو مرا كشتى ؟ اين ادعا بدان جهت است كه ظاهر و صورت بدن مادى بمنزله گاو نفس است . آن عقل كه در حقيقت فرزند اصيل خواجه ( روح يا من ) است بىنوا مانده ، نفس خونخوار خواجه را كشته و منصب پيشوايى هم به خود گرفته است . آن روزى بىرنج را كه شنيده‌اى ، ميان چيست ؟ آن روزى بىرنج توشه و غذاى روح آدمى و رزق پيامبر است . اما روح آدمى در هر حال نمىتواند به روزى بىرنج نائل شود ، مگر اين كه